پروژه اش قراربود نحوه توزیع کالا را به سوپر مارکت ها در کل کشور متحول کند و من هم عاشق همچنین تحولات ، لذا شدم مشاور و مدیر غیر فنی آن پروژه.
پروژه را در ساخت و تهیه چند نرم افزار و سخت افزار تعریف کردیم من تلفنی با چینی ها صحبت می کردم و او به چین می رفت . ما با چند کارخانه داخلی تولید سخت افزار هم وارد مذاکره شدیم که به نظرم خیلی باسوادتر از چینی ها و فنی تر برخورد می کردند . طرف های خارجی فقط بلد بودند لیست قیمت بفرستند ، بگذریم وسط پروژه بودیم که دوست عزیزمان تصمیم گرفت یک مؤسسه آموزشی هم برای کودکان پیش دبستانی بزند خوب این هم البته جزو علایق من بود و من هم شروع کردم به تامین نیروی انسانی زبده برای پروژه دوم از طرفی حضور من در شرکت باعث شد مدیران فروش شرکت از من مشاوره بگیرند
همان ماه اول شروع همکاری من ، مدیر عامل و من موسس یک جلسه شدیم تحت عنوان هم اندیشی که در داستان دیگر آن را هم به عنوان یک تجربه شیرین توصیف کرده ام .
خلاصه بعد از سه ماه متوجه شدم باید قرارداد را تغییر دهم و مبلغ دستمزدم را بیشتر کنم که با موافقت دوست گرامیم واقع نشد و هر سه پروژه را نیمه تمام رها کردم .
تصمیم سختی بود ولی باید رها می کردم چون هر خدمتی هزینه و دستمزدی دارد ، هرچند عاشق هر سه پروژه بودم البته به لطف خدا پروژه ها شکست نخورد و به راه خود ادامه داد .