برنامه نویس یک شرکت بودم که دو دختر دانشجو برای کارآموزی به آنجا آمدند و از آنجایی که پایان نامه شان طراحی سایت بود ، بلافاصله به وسیله مدیر واحد به من ارجاع شدند . آنها پس از فارغ التحصیلی همچنان از من مشورت می گرفتند . تا جایی که پروژه های مشتریانشان را که ناتمام می گذاشتند پنجاه پنجاه با من شریک می شدند تا به پایان برسد .
یکی از آن دو بانو مدتی در یک شرکت خدمات مخابرات استخدام شد و دیگری برای ادامه تحصیل به یک کشور خارجی رفت ولی همیشه در فضای مجازی از من می پرسید از خانوم مهندس ( دوستش ) خبر ندارید ؟ خانم مهندس ازدواج کرده یا نه ؟
و بالاخره یک روز همان خانم مهندس که در ایران مانده بود و همیشه از من مشاوره فنی می گرفت با حالتی هیجان زده تقاضای ملاقات کرد ، گفتم در خدمتم . می گفت خواستگارش دیپلم است و نظر من را پرسید که چه کنم ، ازدواج کنم یا نه ؟ گفتم می خواهی با همسرت کسب وکاری راه بیاندازی ؟ گفت : نه . گفتم : پس سخت نگیر
ازدواج کرد و به لطف خدا زندگی خوشی دارند ولی امروز فقط می دانم آن یکی که ایران را برای ادامه تحصیل ترک کرد هنوز نتوانسته همسر مناسبی برای خودش انتخاب کند .